0:00
/
Generate transcript
A transcript unlocks clips, previews, and editing.

🩸 🐎 🌊 🎓 گزارش شماره ۲۰۲۶۰۸۱۸۰۲ — سوارکار، اسب و دانشگاه زندگی

بیداری سوارکار در دانشگاه زندگی
0:00
-11:49

🩸 🐎 🌊 🎓 گزارش شماره ۲۰۲۶۰۸۱۸۰۲ — سوارکار، اسب و دانشگاه زندگی

اگر انسان هزاران سال است به جای فهمیدن دلیل حضورش در این دنیا، تلاش کرده باشد خودِ کلاس درس را تغییر دهد، چه؟

نسل پس از نسل، انسان همان آرزو را با نام‌های مختلف تکرار کرده است.

حکومت بهتر.

اقتصاد عادلانه‌تر.

دنیایی بدون جنگ.

جامعه‌ای بدون فقر.

دینی بدون فساد.

تمدنی بدون ظلم.

آینده‌ای که فناوری سختی‌های زندگی را از میان ببرد.

نظام سیاسی‌ای که سرانجام آزادی واقعی را به انسان بدهد.

رهبری که بالاخره صلح را برقرار کند.

نام‌ها عوض شده‌اند.

پرچم‌ها عوض شده‌اند.

ایدئولوژی‌ها عوض شده‌اند.

رهبران آمده‌اند و رفته‌اند.

اما آرزوی اصلی تقریباً همان بوده است:

روزی جهان مادی آن‌قدر خوب خواهد شد که انسان بتواند در آن مانند یک موجود کاملاً معنوی زندگی کند.

شاید همین انتظار از ابتدا بر پایه یک سوءتفاهم ساخته شده باشد.

اگر این جمله را جدی بگیریم:

ما موجوداتی معنوی هستیم که تجربه‌ای انسانی را می‌گذرانیم.

آنگاه شاید جهان مادی هرگز قرار نبوده است به جهان معنوی تبدیل شود.

شاید اگر چنین اتفاقی بیفتد، دلیل وجود این جهان از میان برود.


دانشگاه زندگی

به یک دانشگاه معمولی فکر کنیم.

دانشجو وارد دانشگاه می‌شود زیرا چیزهایی وجود دارد که هنوز نمی‌داند، یا هنوز آن‌ها را تجربه نکرده است.

دانستن تعریف شجاعت با تجربه کردن ترس و انتخاب شجاعت یکی نیست.

خواندن درباره بخشش با زخمی شدن و سپس تصمیم گرفتن برای بخشیدن یکسان نیست.

فهمیدن سخاوت روی کاغذ با داشتن چیزی ارزشمند و بخشیدن بخشی از آن فرق دارد.

عدالت زمانی معنای واقعی پیدا می‌کند که بی‌عدالتی نیز ممکن باشد.

صبر زمانی آزموده می‌شود که چیزی برای بی‌صبری وجود داشته باشد.

صداقت وقتی معنا پیدا می‌کند که دروغ گفتن نیز امکان‌پذیر باشد.

مهربانی زمانی تجربه می‌شود که رنج دیگری دیده شود.

و آزادی تنها زمانی می‌تواند عمیقاً فهمیده شود که محدودیت نیز وجود داشته باشد.

اگر این جهان دانشگاهی برای آگاهی باشد، شاید تضادها نقص این دانشگاه نباشند.

شاید بخش مهمی از برنامه آموزشی آن باشند.

جهان مادی مقاومت ایجاد می‌کند.

روح با آن روبه‌رو می‌شود.

تجربه شکل می‌گیرد.

و از دل تجربه، خرد متولد می‌شود.


آرزوی تغییر دادن دانشگاه

تمدن انسانی بارها یک کار عجیب انجام داده است.

انسان تلاش کرده شرایطی را که تجربه را ممکن می‌کنند از میان ببرد.

این به معنای مخالفت با بهتر کردن جامعه نیست.

انسان باید با ظلم مخالفت کند.

باید رنج غیرضروری را کاهش دهد.

باید در برابر فساد بایستد.

باید بیماری را درمان کند.

باید در برابر استبداد مقاومت کند.

باید نهادهای بهتر بسازد.

همین کارها شاید از مهم‌ترین درس‌های دانشگاه زندگی باشند.

اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که انسان باور می‌کند:

اگر فقط نظام بیرونی درست را پیدا کنیم، تضادهای انسان برای همیشه تمام خواهند شد.

تاریخ این وعده را با نام‌های بسیاری عرضه کرده است.

پادشاهی.

جمهوری.

انقلاب.

سرمایه‌داری.

کمونیسم.

ملی‌گرایی.

جهان‌گرایی.

حکومت دینی.

حکومت سکولار.

فن‌سالاری.

دموکراسی.

هر نسل با نسخه تازه‌ای از همان وعده روبه‌رو می‌شود:

شاید این یکی بالاخره مشکل را برای همیشه حل کند.

اما تقریباً همیشه پس از مدتی مشکل تازه‌ای پدیدار می‌شود.


ضرورت تقسیم

پس از جنگ جهانی دوم، بخش بزرگی از جهان به دو اردوگاه اصلی تقسیم شد.

شرق و غرب.

کمونیسم و سرمایه‌داری.

قدرت شوروی و قدرت آمریکا.

هر طرف خود را راهی به سوی آینده بهتر معرفی می‌کرد.

هر طرف دیگری را خطری برای بشریت می‌دانست.

هر طرف وعده نوعی رهایی می‌داد.

از نگاه تاریخی، دلایل زیادی برای این تقسیم وجود داشت.

امنیت.

قدرت نظامی.

اقتصاد.

قلمرو.

سلاح‌های هسته‌ای.

نفوذ سیاسی.

رقابت ایدئولوژیک.

اما دانشگاه زندگی پرسش دیگری مطرح می‌کند.

اگر خودِ تقسیم نیز بخشی از تجربه باشد چه؟

لازم نیست سیاستمداران این هدف را بدانند.

لازم نیست سربازان بدانند.

لازم نیست رهبران بدانند.

لازم نیست حتی مردم بدانند.

سیاستمدار می‌تواند واقعاً به هدف خود ایمان داشته باشد.

سرباز می‌تواند واقعاً فکر کند از کشورش دفاع می‌کند.

انقلابی می‌تواند حقیقتاً باور داشته باشد آزادی نزدیک است.

شهروند می‌تواند امیدوار باشد انتخابات بعدی همه چیز را تغییر خواهد داد.

اما نتیجه تمام این حرکت‌ها همچنان تجربه تولید می‌کند.

انتخاب.

ترس.

شجاعت.

وفاداری.

خیانت.

قدرت.

مقاومت.

امید.

ناامیدی.

عشق.

نفرت.

فداکاری.

خرد.

کلاس درس کار خود را ادامه می‌دهد، حتی اگر دانشجویان ندانند چرا کلاس وجود دارد.


امید شاید بخشی از سازوکار باشد

اینجا یک احتمال ناراحت‌کننده به وجود می‌آید.

شاید امید بیرونی نیز بخشی از این دانشگاه باشد.

دانشجو باید باور کند که شاید یک پیروزی دیگر همه چیز را حل کند.

یک انتخابات دیگر.

یک انقلاب دیگر.

یک رهبر دیگر.

یک قرارداد دیگر.

یک نظام اقتصادی دیگر.

یک جنبش سیاسی دیگر.

یک فناوری دیگر.

یک دشمن دیگر که باید شکست داده شود.

صلح همیشه آن‌قدر نزدیک به نظر می‌رسد که انسان دوباره آن را دنبال کند.

آزادی کامل همیشه آن‌قدر ممکن به نظر می‌رسد که نسل دیگری برای آن مبارزه کند.

و هنگامی که یک وعده فرو می‌ریزد، وعده دیگری جای آن را می‌گیرد.

این به معنای بد بودن امید نیست.

اما امید زمانی تبدیل به زنجیر می‌شود که انسان بگوید:

من نمی‌توانم آزاد باشم مگر اینکه جهان بیرون دقیقاً همان چیزی شود که من می‌خواهم.

از همان لحظه، جهان مادی فرمانروای آرامش درونی انسان می‌شود.


هزاران سال تکرار همان آرزو

به تاریخ تمدن نگاه کنیم.

پادشاه عادل.

امپراتوری صالح.

جمهوری کامل.

جامعه بدون طبقه.

رفاه همگانی.

صلح دائمی.

حکومت نهایی.

پیروزی نهایی خیر بر شر.

انسان بارها تصور کرده که اگر جهان بیرونی به اندازه کافی اصلاح شود، دیگر تضاد وجود نخواهد داشت.

شاید اشتباه انسان آرزوی عدالت نباشد.

شاید اشتباه این باشد که انتظار داشته باشد جهان مادی روزی ماهیت مادی خود را از دست بدهد.

اگر این دنیا برای تجربه ساخته شده باشد، دنیای کاملاً بی‌نقص دانشگاه عجیبی خواهد بود.

بدون خطر.

بدون دشواری.

بدون انتخاب سخت.

بدون وسوسه.

بدون فداکاری.

بدون بی‌عدالتی برای مقابله.

بدون ترس برای تجربه شجاعت.

بدون کمبود برای تجربه سخاوت.

بدون دشمن برای تجربه بخشش.

بدون اختلاف برای تجربه درک متقابل.

کتاب باقی می‌ماند.

اما تجربه از میان می‌رود.


نگاه کردن به بیرون از راه نگاه کردن به درون

اینجا تناقض زیبای دیگری وجود دارد.

برای اینکه انسان بتواند دنیا را از بیرون نگاه کند، ابتدا باید به درون خود نگاه کند.

تنها دنبال کردن اخبار کافی نیست.

بیشتر دانستن درباره سیاست لزوماً فاصله ایجاد نمی‌کند.

بیشتر خواندن درباره ایدئولوژی لزوماً خرد نمی‌آورد.

گاهی حتی وابستگی را بیشتر می‌کند.

سؤال اصلی چیز دیگری است:

چه کسی این تجربه را تجربه می‌کند؟

بدن وجود دارد.

احساسات وجود دارند.

ترس وجود دارد.

میل وجود دارد.

غرور وجود دارد.

ملیت وجود دارد.

دین وجود دارد.

هویت سیاسی وجود دارد.

نام وجود دارد.

عنوان وجود دارد.

اما چیزی در درون وجود دارد که همه این‌ها را مشاهده می‌کند.

همان مشاهده‌گر، آغاز جدایی میان تجربه و تجربه‌کننده است.


اسب و سوارکار

بدن انسان را مانند یک اسب تصور کنیم.

اسب موجودی خارق‌العاده است.

سوارکار را از میان جهان مادی عبور می‌دهد.

به او امکان دیدن می‌دهد.

شنیدن.

لمس کردن.

لذت بردن.

درد کشیدن.

ترسیدن.

دویدن.

عاشق شدن.

گرسنه شدن.

خشمگین شدن.

زنده ماندن.

بدون اسب، سوارکار نمی‌تواند مسیر را تجربه کند.

اما اسب رام‌نشده با غریزه حرکت می‌کند.

از ترس فرار می‌کند.

به دنبال لذت می‌رود.

به خطر واکنش نشان می‌دهد.

از گله پیروی می‌کند.

برای قلمرو می‌جنگد.

با هر صدایی ممکن است وحشت کند.

بدن و ذهن شرطی‌شده انسان نیز می‌توانند همین‌گونه عمل کنند.

جامعه می‌گوید:

از این بترس.

اسب واکنش نشان می‌دهد.

سیاست می‌گوید:

از آن گروه متنفر باش.

اسب واکنش نشان می‌دهد.

تبلیغات می‌گوید:

این را باید داشته باشی.

اسب می‌دود.

جامعه می‌گوید:

از دیگران عقب افتاده‌ای.

اسب سریع‌تر می‌دود.

غرور می‌گوید:

باید برنده شوی.

اسب حمله می‌کند.

ترس می‌گوید:

همه چیز را از دست خواهی داد.

اسب وحشت می‌کند.

وقتی سوارکار خواب است، هر حرکت اسب به نظر تصمیم خود انسان می‌آید.


بیدار شدن سوارکار

خرد رابطه را تغییر می‌دهد.

هدف کشتن اسب نیست.

هدف نفرت از بدن نیست.

هدف فرار از جامعه نیست.

هدف بی‌تفاوت شدن نسبت به ظلم نیست.

هدف کنار گذاشتن زندگی انسانی نیست.

سوارکار به اسب نیاز دارد.

اسب وسیله تجربه است.

اما زمانی که سوارکار بیدار می‌شود، تفاوت آغاز می‌شود.

او می‌فهمد:

ترس در حال تجربه شدن است، اما ترس خودِ من نیست.

خشم در حال تجربه شدن است، اما خشم خودِ من نیست.

هویت سیاسی بخشی از تجربه است، اما هویت نهایی من نیست.

دارایی‌ها بخشی از تجربه هستند، اما دارایی‌ها من نیستند.

بدن وسیله تجربه است، اما شاید بدن تمام حقیقت وجود من نباشد.

در این لحظه، افسار به دست دیگری منتقل می‌شود.


ذهن به عنوان افسار

ذهن جایگاه عجیبی میان اسب و سوارکار دارد.

ذهن تربیت‌نشده می‌تواند هر غریزه اسب را چند برابر کند.

ترس تبدیل به فاجعه می‌شود.

میل تبدیل به وسواس می‌شود.

اختلاف سیاسی تبدیل به نفرت می‌شود.

شکست تبدیل به هویت می‌شود.

موفقیت تبدیل به برتری‌طلبی می‌شود.

اما ذهنی که دلیل حضور در این دنیا را بفهمد می‌تواند نقش دیگری داشته باشد.

می‌تواند افسار شود.

رابط میان سوارکار و اسب.

اسب همچنان زنده است.

جهان همچنان مادی است.

درس‌ها همچنان ادامه دارند.

اما آگاهی دیگر مجبور نیست پشت هر واکنش اسب کشیده شود.


آزادی معنای دیگری پیدا می‌کند

در این نگاه، تعریف آزادی تغییر می‌کند.

آزادی مادی می‌گوید:

من زمانی آزاد هستم که هیچ‌کس مرا محدود نکند.

آزادی سیاسی می‌گوید:

من زمانی آزاد هستم که حکومت درست بر سر کار باشد.

آزادی اقتصادی می‌گوید:

من زمانی آزاد هستم که منابع کافی داشته باشم.

آزادی اجتماعی می‌گوید:

من زمانی آزاد هستم که جامعه مرا بپذیرد.

اما دانشگاه زندگی احتمال دیگری مطرح می‌کند:

من زمانی آزاد می‌شوم که جهان مادی دیگر نتواند تعیین کند در درون چه کسی باشم.

حکومت شاید بتواند بدن را محدود کند، اما مجبور نیست روح را در اختیار بگیرد.

انسان ممکن است پول خود را از دست بدهد، بدون اینکه خود را از دست بدهد.

یک جنبش سیاسی ممکن است شکست بخورد، بدون اینکه آرامش درونی انسان نیز شکست بخورد.

دشمن ممکن است نفرت داشته باشد، بدون اینکه انسان مجبور شود با نفرت پاسخ دهد.

دنیا می‌تواند ناقص باقی بماند، بدون اینکه انسان مجبور باشد نقص آن را به زندان درونی خود تبدیل کند.

این شاید نوع عمیق‌تری از آزادی باشد.


جدا شدن به معنای بی‌تفاوتی نیست

این نکته بسیار مهم است.

دیدن جهان به عنوان دانشگاه نباید تبدیل به بهانه‌ای برای پذیرفتن ظلم شود.

نمی‌توان گفت:

رنج برای آموزش لازم است، پس بگذار مردم رنج بکشند.

این خود ممکن است نفهمیدن درس باشد.

شاید دیدن رنج دیگری و کمک کردن به او همان امتحان باشد.

شاید ایستادن در برابر ظلم همان درس باشد.

شاید بخشیدن دیگری همان تکلیف باشد.

شاید ساختن عدالت در دل بی‌عدالتی همان تجربه‌ای باشد که دانشجو برای آن آمده است.

سوارکار بیدار همچنان در جهان شرکت می‌کند.

اما دیگر اسیر آن نیست.

می‌تواند با ظلم بجنگد بدون اینکه خود به نفرت تبدیل شود.

می‌تواند در سیاست حضور داشته باشد بدون اینکه سیاست را پرستش کند.

می‌تواند مالک چیزی باشد بدون اینکه آن چیز مالک او شود.

می‌تواند برای صلح تلاش کند بدون اینکه آرامش درونی خود را به آمدن صلح بیرونی وابسته کند.


چرا جهان شاید هرگز بهشت نشود

شاید انسان برای هزاران سال سؤال اشتباهی پرسیده است.

به جای اینکه بپرسد:

چه زمانی جهان بالاخره معنوی خواهد شد؟

شاید باید بپرسد:

اگر من موجودی معنوی هستم، چرا اصلاً وارد جهانی مادی شده‌ام؟

اگر محیط از ابتدا مانند جهان معنوی بود، چه چیزی برای تجربه باقی می‌ماند؟

شاید زمین خراب نیست چون تضاد دارد.

شاید تضاد همان چیزی است که امکان شناخت را فراهم می‌کند.

نور از طریق تاریکی فهمیده می‌شود.

مهربانی در برابر خشونت معنا پیدا می‌کند.

راستی در کنار امکان دروغ ارزش پیدا می‌کند.

آزادی در برابر محدودیت شناخته می‌شود.

عشق در جهانی معنا پیدا می‌کند که نفرت نیز در آن ممکن است.

و خرد در جهانی متولد می‌شود که نادانی نتیجه دارد.


دیدگاه رد بلاد

سیاست بارها چیزی بیش از توان واقعی حکومت را به مردم وعده داده است.

نه فقط حکومت بهتر.

بلکه تغییر کامل وضعیت انسان.

پیام تقریباً همیشه این بوده است:

قدرت را به ما بدهید و ما جهانی را می‌سازیم که همیشه آرزویش را داشته‌اید.

اما شاید هیچ حکومت، ایدئولوژی یا نظام سیاسی نتواند تضادهای بنیادی تجربه انسانی را برای همیشه از میان ببرد.

قانون می‌تواند از آزادی محافظت کند.

حکومت می‌تواند بهتر شود.

نهادها می‌توانند رنج را کاهش دهند.

فناوری می‌تواند زندگی را آسان‌تر کند.

همه این‌ها مهم‌اند.

اما زمانی که سیاست تبدیل به وعده نجات انسان می‌شود، شهروند ممکن است برای دستیابی به همان رؤیا آزادی بیشتری را به همان قدرتی واگذار کند که قرار بود او را آزاد کند.

شهروندی که این تفاوت را بفهمد شاید سخت‌تر فریب بخورد.

می‌تواند حکومت بهتر بخواهد، بدون اینکه از حکومت انتظار معنا داشته باشد.

می‌تواند از آزادی دفاع کند، بدون اینکه سیاستمدار را منجی بداند.

می‌تواند مشارکت کند، بدون اینکه ذهن و روح خود را به نزاع سیاسی واگذار کند.


دیدگاه دریای عشق و مثبت‌اندیشی

شاید دریا هرگز از موج‌ها نخواسته است که حرکت نکنند.

شاید آرامش به معنای بی‌حرکت شدن سطح آب نیست.

جهان مادی می‌تواند همچنان طوفان تولید کند.

طوفان سیاسی.

طوفان اقتصادی.

طوفان شخصی.

جنگ.

فقدان.

پیروزی.

شکست.

تولد.

مرگ.

امید.

ناامیدی.

موجی که باور دارد فقط یک موج است، از هر طوفانی می‌ترسد.

اما موجی که به یاد می‌آورد بخشی از دریاست، همان طوفان را به شکل دیگری تجربه می‌کند.

شاید هدف این نبوده است که همه طوفان‌ها متوقف شوند.

شاید هدف این بوده است که انسان چیزی را که زیر همه آن‌ها وجود دارد به یاد بیاورد.

اسب لازم نیست تبدیل به سوارکار شود.

جاده لازم نیست تبدیل به بهشت شود.

دانشگاه لازم نیست تعطیل شود.

دانشجو باید بیدار شود.

شاید فارغ‌التحصیلی از همان لحظه آغاز شود که سوارکار بفهمد:

من برای تجربه این سفر آمده‌ام.

من هرگز مجبور نبودم خودِ جاده شوم.

جهان لازم نیست معنوی شود تا روح بتواند خود را به یاد بیاورد.

زنجیرها زمانی شروع به شکستن می‌کنند که سوارکار اسب را بشناسد، افسار را به دست بگیرد و آگاهانه به سفر ادامه دهد.

در دریایی از عشق و مثبت‌اندیشی

🩸🌊✨ شگفت‌انگیز

Discussion about this video

User's avatar

Ready for more?