🩸 🎭 #2026081301 — بومرنگ سیاست خارجی
وقتی واشنگتن آینده را انتخاب میکند، اما بهنوعی دوباره دیروز را انتخاب میکند
RedBloodJournal.com — تحقیقات مستقل، دیدگاه و آگاهی
یک قانون قدیمی وجود دارد که هنگام بررسی دولتها و سازمانهای اطلاعاتی ارزش بهخاطر سپردن دارد:
از چیزی که میگویند انجام میدهند شروع نکنید. از چیزی که واقعاً انجام میدهند شروع کنید.
بعد نتیجه را نگاه کنید.
واشنگتن میتواند هزاران صفحه درباره دموکراسی، ثبات، حقوق بشر، امنیت ملی و منافع راهبردی منتشر کند. مقامهای اطلاعاتی میتوانند ارزیابیهایی با مهر محرمانه و طبقهبندیشده ارائه دهند. رئیسجمهورها میتوانند پشت تریبون بایستند و توضیح دهند که آمریکا ظاهراً چه میخواهد.
اما زیر تمام این توضیحات چیزی وجود دارد که بسیار سختتر میتوان آن را آرایش کرد:
نتیجه.
و وقتی یک نتیجه بارها و بارها تکرار میشود، شاید وقت آن رسیده باشد که به الگو بیشتر از توضیح رسمی توجه شود.
ونزوئلا یک نمونه بسیار مهم است.
ایران ممکن است نمونه دیگری باشد.
و میان این دو، یک سؤال قرار دارد که شاید آمریکاییها کمتر از آنچه باید از خود پرسیدهاند:
اگر سیاست خارجی آمریکا دائماً شکست میخورد چون ما هدف واقعی آن را اشتباه فهمیدهایم چه؟
مردی که واشنگتن رئیسجمهورش کرد، بدون آنکه کشوری به او بدهد
نام او خوان گوایدو بود.
در ژانویه ۲۰۱۹، ایالات متحده او را بهعنوان رئیسجمهور موقت و مشروع ونزوئلا به رسمیت شناخت. دهها دولت دیگر نیز از موضع واشنگتن پیروی کردند.
روی کاغذ، ماجرا بسیار بزرگ به نظر میرسید.
یک دولت جایگزین معرفی شده بود.
یک رئیسجمهور جدید به رسمیت شناخته شده بود.
فشار بینالمللی افزایش یافته بود.
و این تصور ایجاد شده بود که دوران نیکلاس مادورو رو به پایان است.
اما یک مشکل کوچک وجود داشت.
مادورو همچنان ونزوئلا را اداره میکرد.
گوایدو حمایت دیپلماتیک داشت.
مادورو کاخ ریاستجمهوری، نیروهای مسلح، دستگاه اطلاعاتی، بوروکراسی و ماشین واقعی حکومت را در اختیار داشت.
در نتیجه یکی از عجیبترین وضعیتهای سیاسی ممکن شکل گرفت:
مردی در خارج از کشورها رئیسجمهور ونزوئلا شناخته میشد، در حالی که مرد دیگری داخل ونزوئلا همچنان حکومت میکرد.
در فوریه ۲۰۲۰، گوایدو پس از سفری خارجی که شامل دیدار در کاخ سفید هم بود، به ونزوئلا بازگشت. در فرودگاه، حامیان دولت با او و همراهانش درگیر شدند، به خبرنگاران حمله شد و خودرویش مورد ضربوشتم قرار گرفت.
آن لحظه چیزی را نشان داد که صدها بیانیه دیپلماتیک قادر به نشان دادنش نبودند:
شناختهشدن در واشنگتن با کنترل کشور یکی نیست.
گوایدو فوراً فرار نکرد. او سالها به فعالیت سیاسی ادامه داد. اما در نهایت پروژهای که روزی قرار بود جایگزین مادورو شود، فروپاشید و خود گوایدو در آمریکا ساکن شد.
مردی که واشنگتن زمانی رئیسجمهور ونزوئلا میدانست، بیرون از ونزوئلا زندگی میکرد، در حالی که ساختار اصلی قدرت در داخل کشور باقی مانده بود.
اگر سیاست خارجی را با نتیجه بسنجیم، نه با بیانیه، این اتفاق باید پرسشهای بسیار جدی ایجاد میکرد.
اما داستان تمام نشد.
سپس ۲۰۲۶ فرا رسید
ماجرا حتی عجیبتر شد.
پس از کنار رفتن مادورو در سال ۲۰۲۶، واشنگتن با همان فرصتی روبهرو شد که سالها درباره آن سخن گفته بود.
مادورو کنار رفته بود.
بهظاهر این همان لحظهای بود که باید قدرت به مخالفان واگذار میشد.
اما چنین نشد.
بخش بزرگی از ساختار قبلی باقی ماند.
و دلسی رودریگز، معاون مادورو، به مرکز قدرت منتقل شد.
گزارشها حاکی از آن بود که ارزیابیهای اطلاعاتی آمریکا به این نتیجه رسیده بودند که افرادی از درون همان ساختار قبلی احتمالاً توانایی بیشتری برای جلوگیری از فروپاشی حکومت دارند.
اینجا کافی است فقط ترتیب وقایع را ببینیم.
آمریکا سالها با مادورو مخالفت کرد.
یک رهبر مخالف را بهعنوان رئیسجمهور شناخت.
آن پروژه شکست خورد.
مادورو کنار رفت.
سپس افراد همان دستگاهی که او ساخته بود، برای اداره کشور مناسبتر تشخیص داده شدند.
اسم تغییر کرد.
ماشین باقی ماند.
اگر این یک بازی کودکانه بود، شاید کسی میپرسید آیا فردی که مهرهها را جابهجا میکند اصلاً هدف بازی را میفهمد؟
اما شاید این سؤال اشتباه باشد.
شاید فردی که مهرهها را جابهجا میکند، هدف را کاملاً میفهمد.
شاید این ما هستیم که بازی را اشتباه فهمیدهایم.
حالا به ایران نگاه کنید
ایران هم الگوی عجیبی دارد.
تقریباً نیم قرن است که واشنگتن در اشکال مختلف با جمهوری اسلامی درگیر بوده است.
تحریم.
عملیات مخفی.
فشار نظامی.
انزوای دیپلماتیک.
مذاکره.
تحریم بیشتر.
عملیات سایبری.
درگیری نیابتی.
تهدید نظامی.
دوباره مذاکره.
و با تمام اینها، جمهوری اسلامی باقی مانده است.
در همین حال، یکی از شناختهشدهترین چهرههای اپوزیسیون ایران سالهاست در برابر چشم همه قرار دارد:
رضا پهلوی.
پسر آخرین شاه ایران.
اینکه ایرانیها در نهایت بخواهند او رهبر دوران گذار باشد، پادشاه مشروطه باشد، یک سیاستمدار عادی باشد یا اصلاً نقشی نداشته باشد، چیزی است که باید خود ایرانیان تعیین کنند.
اما اینجا سؤال چیز دیگری است.
چرا واشنگتن حتی نسبت به بازشدن طبیعی این رقابت سیاسی هم اینقدر محتاط به نظر میرسد؟
رضا پهلوی در میان بخشی از ایرانیان داخل و خارج کشور حامیان قابل مشاهدهای دارد. در همان حال، مخالفان او هم وجود دارند. به دلیل شرایط ایران، هیچ نظرسنجی آزاد و قابل اعتماد سراسری وجود ندارد که بتواند با قطعیت نشان دهد چه کسی نماینده اکثریت است.
بنابراین یک واقعیت ساده باقی میماند:
هیچکس خارج از یک انتخابات آزاد واقعاً نمیداند ایرانیان چه انتخابی خواهند کرد.
اگر چنین است، چرا قدرتهای خارجی باید پیشاپیش درباره قابلقبول یا غیرقابلقبول بودن یک گزینه تصمیم بگیرند؟
زمانی CIA یک پهلوی را مفید میدانست
رابطه آمریکا و خاندان پهلوی تازه نیست.
نقش CIA در عملیات ۱۹۵۳ علیه محمد مصدق و تقویت جایگاه محمدرضا شاه در اسناد تاریخی مورد بحث و بررسی گسترده قرار گرفته است.
سالها بعد، در دوران ریگان، گزارشهایی از فعالیتهای اطلاعاتی آمریکا در ارتباط با گروههای مخالف جمهوری اسلامی و عملیات رسانهای مرتبط با رضا پهلوی منتشر شد.
پس تاریخ دایره عجیبی میسازد.
آمریکا زمانی به بازگشت پدر کمک کرد.
بعدها با فعالیتهای مخالفان جمهوری اسلامی در دوران پسر ارتباط داشت.
و امروز نسبت به همان پسر در لحظهای که حکومت ایران ممکن است دچار تحول شود، بسیار محتاط است.
ممکن است این احتیاط نتیجه تجربه تاریخی باشد.
ممکن است واشنگتن اطلاعاتی داشته باشد که افکار عمومی ندارد.
ممکن است رضا پهلوی واقعاً حمایت کافی نداشته باشد.
همه اینها امکانپذیر است.
اما یک احتمال دیگر هم وجود دارد.
اگر محبوبیت چیزی نباشد که واشنگتن میخواهد چه؟
اینجا ونزوئلا دوباره مهم میشود.
فرض کنید یک دستگاه اطلاعاتی دو گزینه دارد.
یک رهبر بسیار محبوب، اما مستقل.
یا یک فرد کممحبوبیتتر که ارتش، بوروکراسی، نفت، دستگاه امنیتی و شبکه قدرت را میشناسد.
برای یک شهروند عادی که درباره دموکراسی فکر میکند، انتخاب اول جذابتر است.
اما برای یک دستگاه اطلاعاتی که درباره کنترل و پیشبینیپذیری فکر میکند، ممکن است انتخاب دوم مطلوبتر باشد.
یک رهبر مستقل میتواند بگوید:
نه.
اما یک ساختار ضعیف و وابسته به حمایت خارجی، آزادی عمل بسیار کمتری دارد.
یک انقلاب مردمی میلیونها انسان غیرقابل پیشبینی تولید میکند.
یک بوروکراسی قدیمی شماره تلفن دارد.
دفتر دارد.
ژنرال دارد.
حساب بانکی دارد.
کارشناس نفت دارد.
پرونده اطلاعاتی دارد.
سلسلهمراتب فرماندهی دارد.
از این زاویه، تصمیمات ونزوئلا دیگر آنقدر احمقانه به نظر نمیرسد.
شاید فرد تغییر کرده باشد.
اما ماشین مفیدتر از فرد بوده باشد.
و اگر چنین باشد، ایران هم باید از زاویه دیگری دیده شود.
شاید واشنگتن واقعاً ایران جدیدی نمیخواهد
این را نه بهعنوان نتیجه، بلکه بهعنوان یک فرضیه بررسی کنیم.
یک ایران واقعاً مستقل پس از جمهوری اسلامی چگونه کشوری خواهد بود؟
نزدیک به نود میلیون نفر جمعیت.
ذخایر عظیم انرژی.
مردمی با سطح تحصیلات بالا.
موقعیت راهبردی میان آسیای مرکزی، قفقاز، خلیج فارس و اقیانوس هند.
هویت ملی بسیار عمیق.
توان صنعتی قابل توجه.
و امکان برقراری رابطه عادی با شرق و غرب.
چنین ایرانی میتواند به یک قدرت بسیار جدی تبدیل شود.
اما احتمالاً کشوری هم خواهد بود که بهراحتی توسط هیچ قدرت خارجی کنترل نمیشود.
ممکن است واشنگتن دقیقاً چنین ایرانی را بخواهد.
اما شاید بخشهایی از ساختار امنیت ملی چیز دیگری را ترجیح دهند:
ایرانی آنقدر قوی که فرو نپاشد، آنقدر ضعیف که منطقه را کنترل نکند، آنقدر دشمن که حضور نظامی آمریکا توجیه شود، و آنقدر محدود که همچنان قابل مدیریت باشد.
اگر این فرضیه را روی منطقه بگذاریم، بعضی چیزها شکل متفاوتی پیدا میکنند.
عربستان به حمایت آمریکا نیاز دارد چون ایران خطرناک است.
کشورهای خلیج فارس سلاح میخرند چون ایران خطرناک است.
اسرائیل قدرت نظامی خود را با تهدید ایران توجیه میکند.
پایگاههای آمریکایی به دلیل ایران ضروری میشوند.
بودجههای اطلاعاتی به دلیل ایران افزایش پیدا میکنند.
تحریمها به دلیل ایران ادامه پیدا میکنند.
قراردادهای تسلیحاتی به دلیل ایران میلیاردها دلار ارزش پیدا میکنند.
و هر چند سال یکبار دیپلماسی هم ضروری میشود، چون ایران بیش از حد خطرناک شده است.
اما اگر ایران ناگهان کشوری آزاد، باثبات، ثروتمند و دارای روابط دوستانه با همسایگان شود چه؟
چه مقدار از این ساختار امنیتی، مالی و نظامی دیگر ضروری خواهد بود؟
این سؤال بهندرت مطرح میشود.
اما باید مطرح شود.
گاهی شکست میتواند بسیار موفق باشد
مردم عادی برنامههای دولت را با هدف اعلامشده میسنجند.
اگر واشنگتن میگوید هدف دموکراسی در ونزوئلاست، مردم دنبال دموکراسی میگردند.
اگر میگوید هدف ثبات عراق است، مردم دنبال ثبات میگردند.
اگر هدف شکست تروریسم در افغانستان بود، مردم میپرسند آیا تروریسم نابود شد.
اگر هدف آزادی مردم ایران است، مردم باید بتوانند آزادی ایران را ببینند.
بعد شکست میبینند.
دوباره.
و دوباره.
و دوباره.
و در نهایت ممکن است بگویند:
اینها واقعاً نمیدانند چه میکنند.
اما یک راه دیگر برای دیدن همان تاریخ وجود دارد.
بپرسید چه کسی از شکست سود برد.
جنگها طولانی شدند.
بودجهها بزرگتر شدند.
پایگاههای نظامی گسترش یافتند.
سلاح بیشتری فروخته شد.
اختیارات دستگاههای اطلاعاتی افزایش یافت.
تحریمها اهرم فشار ایجاد کردند.
کشورها وابسته شدند.
دشمنان باقی ماندند.
تهدیدها هرگز کاملاً ناپدید نشدند.
و واشنگتن برای دولتهایی که از بیثباتی میترسیدند، همچنان ضروری باقی ماند.
یک شکست برای مردم عادی میتواند همزمان برای یک نهاد موفقیت کامل باشد.
این ثابت نمیکند که شکست عمداً ایجاد شده است.
اما نشان میدهد که باید تعریف «شکست» را دوباره بررسی کرد.
کودکی پشت فرمان
از بیرون، سیاست خارجی آمریکا گاهی شبیه کودکی است که با یک دستگاه پیچیده بازی میکند.
دکمهای در ایران فشار داده میشود.
چیزی در عراق منفجر میشود.
اهرم لیبی کشیده میشود.
اروپا با موج مهاجرت روبهرو میشود.
مهرهای در افغانستان حرکت داده میشود.
بیست سال بعد طالبان دوباره وارد کابل میشود.
گوایدو بهعنوان رئیسجمهور ونزوئلا شناخته میشود.
سالها بعد پروژه فرو میپاشد.
مادورو کنار میرود.
ساختار مادورو باقی میماند.
دههها جمهوری اسلامی تحت فشار قرار میگیرد.
بعد زمانی که حکومت احتمالاً ضعیف میشود، نسبت به مخالفان تردید ایجاد میشود.
میتوان به این سوابق نگاه کرد و گفت افرادی که ماشین را هدایت میکنند کاملاً بیکفایتاند.
این یک احتمال است.
اما احتمال دیگری هم هست.
اگر ماشین دقیقاً همان کاری را انجام میدهد که برای آن طراحی شده چه؟
شاید مشکل این نیست که کودک رانندگی بلد نیست.
شاید مقصدی که روی نقشه به ما نشان دادهاند، مقصد واقعی نیست.
پایین کشیدهشدن شلوار یک ابرقدرت
یک ابرقدرت فقط در جنگ شکست نمیخورد.
میتواند اعتبارش را از دست بدهد.
هر متحدی که رها میشود، به متحد بعدی درس میدهد.
هر پروژه مخالفان که شکست میخورد، به مخالفان دیگر پیام میدهد.
هر وعدهای که نتیجهای متفاوت ایجاد میکند، به دولتهای جهان چیزی میآموزد.
هر کشوری که داستان گوایدو را تماشا میکند، نتیجه خودش را میگیرد.
هر ایرانی که بخواهد جانش را به خطر بیندازد چون تصور میکند آمریکا پشتیبان او خواهد بود، میتواند افغانستان، عراق، سوریه، ونزوئلا و قیامهای قبلی ایران را مطالعه کند.
در نهایت ممکن است بزرگترین قدرت نظامی دنیا ناو هواپیمابر، ماهواره، سازمان اطلاعاتی و سلاح هستهای داشته باشد، اما افراد کمتری حرفش را باور کنند.
هیچ دشمنی لازم نیست چنین کشوری را شکست دهد.
تناقضات داخلی خودش میتواند شلوارش را جلوی جهان پایین بکشد.
تحقیر در آن صورت از بیرون تحمیل نشده است.
خودساخته است.
چهار احتمال روی میز باقی میماند
نیازی نیست عجله کنیم و یکی را انتخاب کنیم.
الگوی قابل مشاهده چند توضیح مختلف را ممکن میسازد.
اول: بیکفایتی.
یک بوروکراسی عظیم بهطور مرتب ملتهای دیگر را اشتباه میفهمد، چون واقعیت در مسیر تحلیلگر، پیمانکار، سفارت، مدیر، سیاستمدار و نهادهای مختلف تغییر شکل میدهد.
دوم: حفظ منافع نهادی.
بیثباتی دائمی، دستگاه امنیتی را مهم، قدرتمند و پرهزینه نگه میدارد، حتی اگر هیچکس عمداً آن بیثباتی را ایجاد نکرده باشد.
سوم: بیثباتی کنترلشده بهعنوان سیاست.
ممکن است برخی دولتهای ضعیف، تقسیمشده و وابسته برای واشنگتن مفیدتر از دولتهای قوی و مستقل باشند؛ حتی اگر آن دولت مستقل دوست آمریکا باشد.
چهارم: احتمال تاریکتر.
ممکن است بعضی سیاستها آگاهانه منافع گستردهتر آمریکا را قربانی منافع محدودتر نهادی، اقتصادی، ژئوپولیتیک یا فراملی کنند.
فعلاً شواهد مجبورمان نمیکند یکی را انتخاب کنیم.
ممکن است در پروندههای مختلف پاسخ متفاوت باشد.
و ممکن است چند مورد همزمان درست باشند.
پرسشی که ونزوئلا به ایران تحویل میدهد
سؤال اصلی این نیست:
آیا رضا پهلوی باید بر ایران حکومت کند؟
این فقط جای یک دعوای سیاسی را با دعوای دیگری عوض میکند.
سؤال بهتر این است:
اصلاً چرا واشنگتن باید تعیین کند چه کسی برای ایران قابل قبول است؟
اگر رضا پهلوی محبوبیت کمی دارد، یک روند سیاسی آزاد آن را نشان میدهد.
اگر محبوبیت بسیار زیادی دارد، همان روند آن را ثابت میکند.
اگر ایرانیها جمهوری میخواهند، خودشان آن را بسازند.
اگر سلطنت مشروطه میخواهند، خودشان انتخاب کنند.
اگر کسی را میخواهند که واشنگتن حتی نامش را نشنیده، آن هم حق آنهاست.
ایران برای انتخاب آینده خود به CIA نیاز ندارد.
ونزوئلا هم برای انتخاب رئیسجمهورش به واشنگتن نیاز نداشت.
و آمریکا شاید روزی مجبور شود با این احتمال روبهرو شود که تلاش برای مدیریت آینده سیاسی تمام کشورهای جهان، آمریکا را قدرتمندتر نکرده است.
شاید دقیقاً نتیجه معکوس ایجاد کرده باشد.
دیدگاه خون سرخ
شاید مهمترین مدرک در هیچ پرونده محرمانهای نباشد.
شاید درست جلوی چشم ما قرار دارد.
ببینید از چه کسی حمایت میشود.
ببینید چه کسی کنار گذاشته میشود.
ببینید چه کسی در قدرت باقی میماند.
ببینید چه ساختارهایی از «تغییر رژیم» جان سالم به در میبرند.
ببینید چه کسی وابسته میشود.
ببینید چه کسی ثروتمندتر میشود.
ببینید کدام دشمن هرگز کاملاً از بین نمیرود.
ببینید کدام جنگ هرگز واقعاً تمام نمیشود.
و بیشتر از هر چیز:
نتیجه را ببینید.
وقتی هدف اعلامشده و نتیجه واقعی بارها در جهت مخالف حرکت میکنند، یک محقق جدی eventually باید دست از این سؤال بردارد که چرا برنامه اعلامشده شکست خورد.
و سؤال دیگری بپرسد:
آیا برنامه اعلامشده اصلاً برنامه واقعی بود؟
ونزوئلا این سؤال را پاسخ نمیدهد.
ایران هم پاسخ نمیدهد.
اما هر دو باعث میشوند نادیده گرفتن آن سختتر شود.
قضاوت نهایی با خواننده است.
اقیانوس عشق و مثبتاندیشی
دولتها با قدرت فکر میکنند.
سازمانهای اطلاعاتی با اطلاعات.
ارتشها با تهدید.
سیاستمداران با انتخابات.
اما انسان در نهایت باید چیزی بسیار سادهتر را به یاد بیاورد.
کشورها صفحه شطرنج نیستند.
مردم مهره نیستند.
ایران متعلق به ایرانیان است.
ونزوئلا متعلق به ونزوئلاییهاست.
و آمریکا متعلق به آمریکاییهاست.
شاید بزرگترین تحول سیاسی بشر زمانی آغاز شود که مردم دیگر منتظر نهادهای دوردست نباشند تا آیندهشان را انتخاب کنند و دوباره به یاد بیاورند که دولت برای خدمت به انسان ساخته شده است، نه انسان برای خدمت به دولت.
قویترین کشور آن کشوری نیست که بتواند همه را کنترل کند.
قویترین کشور آن کشوری است که آنقدر به خود مطمئن باشد که اجازه دهد دیگران خودشان را اداره کنند.
در اقیانوسی از عشق و مثبتاندیشی.
🩸🌊✨ فوقالعاده!













